نجم الدين ابو الرجاء قمى

202

تاريخ الوزراء ( فارسى )

خويش پادشاه را كبيرهء عظيم مىشناخت . به غايت متكبر بود . آدمى را كه شكم مزبله باشد و بينى كنيفى از روى درآويخته ، تكبر نرسد . عز الدين صنمار ، رحمه اللّه ، درگذشته بود ، كدخدايى عز الدين محمد پسرش به وى دادند . پس از آنكه به مناصب بزرگ پاى بازنمىآورد ، و بدان هم مىپنداشت كه وزغ مىخورد ، حالى را بدين شغل خرسند شد ، دست در فتراك كار آورد ، و در آب او شنايى مىكرد . او را جهل غريزى بود . وقتى به حضور زين الدين پسر سيدى زنگانى بنوشت كه : « رجب عظم اللّه اجره » . زين الدين گفت : رجب را كسى نمرده ، « اعظم اللّه بركته » بايد نوشت . امير اينانج ( 176 ر ) مستشعر شد ، راه گرگان و دهستان برگرفت . نه از بددلى به ترك وطن بگفت ، اضطراب او عيب نبود . باد هم مضطرب باشد ، و ركنى است از بقاى جهان . چون شمشير بود كه نه از سرما لرزد . انفاس او كه متصاعد مىشد ، از سيرى بود نه از خشكى . شعر شوكت او نه از صلع سفيد بود ، نه از پيرى . همچون شير بود كه به وقت آنكه خواهد كه بجهد برهم آيد . خوارزمشاه گرگان و دهستان به وى داد . امير عمر پسر علىيار كه مقدم و سپه‌سالار لشكر او بود ، مخالفت كرده بود ، و به درگاه آمده . دستى بود كه از بازوى امير اينانج ببريدند ، رى به وى سپردند . آنجا رفت و طبرك آبادان كرد . هروقت به ارجاف ، شخصى ديگر گفتندى وزير خواهد بودن . عاقبة الامر بر فخر الدين پسر معين الدين كاشى مقرر شد .